بهم گفت: چقدر دوستم داری !؟ گفتم : از اینجا تا خدا دیدم اشک توی چشماش حلقه بست و گفت : مگه همین الان نگفتی خدا از همه چیز به ما نزدیکتره
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
برای کشف اقیانوس ها باید جرئت ترک ساحل ارام را داشت ![]()
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سرآب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 22:51 موضوع | لینک ثابت
بيچاره دخترا ...! بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن مي گن عجب جيگريه! اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره! اگه تپل باشن مي گن چه گوشتيه اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه! اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست! اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه! اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود!
نوشته شده توسط سجاد در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت
توی
متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع
خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي
دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!
توی اسپانيا مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن
محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!
توی انگلستان دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط
بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم
برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!
توی فرانسه خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه! دو تا مرد با
همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي
باشه
!دومي
هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي
همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه
!مي کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه
و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت
به مقصودش مي رسه
!خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
!زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه
هم مي گيرن
!ميشه! ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد
ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه
!ازدواج مي کنه
!همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره
رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي
باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي
مي گيره و
...
نوشته شده توسط سجاد در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت
مدتی می شد که در ان شب تاریک پشت دیوار خانه شان قدم می زد و بیخبر بود از اینکه پسر خلاف همسایه مدتی است که او را زیر نظر دارد جووون عجب رون و سینه ای جیگرت رو بخورم پسر خلاف همسایه اینا رو گفت و در یک چشم بر هم زدن پرید و او را سخت در اغوش گرفت تا ببرد در جای خلوتی و به کام دل برسد و فردا پسرک همسایه تمام روز را در به در دنبال چاق ترین مرغش می گشت ![]()
نوشته شده توسط سجاد در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت
با یک شکلات شروع شد، من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت تو دستم، من بچه بودم، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد، دید مرا می شناسد، خندیدم، گفت: "دوستیم؟"، گفتم: "دوست دوست"، گفت: "تا کجا؟"، گفتم: "دوستی که ‘تا’ ندارد"، خندید و گفت: "تا مرگ؟"، گفتم: "من که گفتم تا ندارد."، گفت: "باشد تا پس از مرگ"، گفتم: "نه، نه، نه، تا ندارد."، گفت: "قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم، تا هر جا که باشد، تا بهشت، تا جهنم، تا هر گجا که باشد، من و تو با هم دوستیم."، خندیدم و گفتم: "تو تا هر جا که دلت می خواهد برایش یک تا بگذار، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا، تا آن دنیا، اما من اصلا تا نمی گذارم."، نگاهم کرد، نگاهش کردم، باور نمی کرد، می دانستم، او می خواست دوستیمان حتما "تا" داشته باشد، دوستی بدون "تا" را نمی فهمید
گفت: "بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم"، گفتم: "باشد، تو بگذار"، گفت:"شکلات، هر بار که همدیگر را می بینم، یک شکلات مال تو یکی مال من.،" گفتم: "باشد
".یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات هایم را خورده ام، او همه شکلات هایش را نگه داشته، او آمده امشب تا خدا حافظی کند، می خواهد برود، برود آن دور دور ها، می گوید "می روم، اما زود بر می گردم"، من می دانم، می رود و بر نمی گردد، یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت، یک شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم: "این برای خوردن"، یک شکلات هم گذاشتم آن دستش: "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت"، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد، خندیدم، می دانستم دوستی من "تا" ندارد، دوستی او "تا" دارد، مثل همیشه، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم، اما او هیچ کدام شان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟
!
نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت
نازم به ناز آن كس كه ننازد به ناز خويش
ما را به ناز فروشان نياز نيست
تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است.
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 9:43 موضوع به نام او | لینک ثابت
( زبان مهاوره ) دو تا رفیق بودن یکی ابادبنی یکی تهرانی ابادانیه اسمش محمد بود تهرانیه علی
این دو تا توی خدمت با هم خیلی جورن طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نبینن نگران حال هم میشن
میگذره و دو سال خدمت اینا تموم میشهدم در همون پادگان که می خوان با هم خدا حافظی کنن تهرانیه به ابادانیه میگه محمد خدمتمون تمام شد رفاقتمون تمام نمیشه هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران ابادانه بهش میگه من پول و پله ندارم ولی هرموقع زن خوب خواستی بیا ابادان من برات می گیرم میگذره و بعد از یک سال تهرانیه حوس زن گرفتن می کنه می ره ابادان دنبال خونه رفیقش می گرده می بینه یه خونه فقیرونه هست و تشکیلاتی نداره در می زنه محمد میاد دم در سلام احوال پرسی تحویل گرم مهمون نوازی بهد از یک هفته علی به محمد میگه محمد قرار نبود برای من زن بگیری بهش می گه چرا بهش میگه بریم برای من زن بگیر میره تو دوست اشنا رفیق همسایه هر کی رو میگرده تهرانیه نمی پسنده //تهرانیه نمی پسنده بعد از یک هفته دم در خونه ابادانیه داره باهاش خداحافظی می کنه بهش می گه تو به قول خودت وفا کردی من نپسندیدم تو همین حین یه دختر از همسایگیه ابادانیه میاد میره تو خونه ابادانیه دختر خوشکل سنگین رنگین بهش میگه محمد من این دختر رو می خوام حالا این دختر چیه ابادانیه میشه نامزد ابادانیه میشه بهش میگه باشه با خونوادها صحبت ی کنه با نامزده هم صحبت می کنه بدون اینکه تهرانیه بفهمه دست دختر رو میزاره تو دست پسره میفرستش تا بره تهران بعد از یک سال پسزه گوشه گیر شده معتاد شده مادرش بهش میگه زنتو بهش دادی رفت برو ببین رفیقت بهت کار میده میره تهران دنبال خونه رفیقش میبینه یه ساختمون با عظمت تشکیلات همه چیز داره ساختمون زنگ در یا همون ایفن رو میزنه یکی بلند میکنه ایفن رو می گه سلام علی من اومدم بهش می گه من تو رو نیشناسم برو قطع می کنه ایت میگه حتما صدام تغییر کرده این من رو نمی شناسه بازم زنگ میزنه میگه علی منم محمد از ابادان اومدم بهش میگه اصلا من رفیقی به اسم محمد ندارم برو این می گه رفیقم نا مردی کرد بر می گرده که بیاد خسته شده بوده ميشينه توي چمن روبروی ساختمونه داره خستگیشو در میکنه میبینه سه نفرن قیافشون به دزدا می خوره دارن میان طرفش این به خودش میگه اینا منو میزنن پولامم میبرن حداقل بزاد صداشون کنم پولارو بهشون بدم کتکرو نخورم صداشون میکنه میگه ین پول برگشتمه می خوام بر گردم ابادان با چند تیگه نون اگه میخواهین ببرینش دیگه کتکم نزنید اینا میگن حالا که اینطور شد ما تازه دزدی کردیم این پنجاه هزار تومن برای تو پنجاه هزار تومن رو بهش میدن این می گه ميرم یه دست کت و شلوار می گیرم یه حموم عمومی میرم یه اسلاح می کنم بر میگردم به ابادان به مادرم میگم رفیقم بهم کار داد من نخواستم نگم رفیقم نامردی کردمیره یه دست کت وشلوار میگیره یه اسلاحمیکنه یه حموم عمومیم میره داره بر میگرده که سوار ماشین بشه هی خانومی با ماشین براش بوق میزنه اقا بیا سوار شو اقا بیا سوار شو ابادانیه میگه ولم کن تورو خدا من بچه تهران نیستم من بچه شهرستانم زودم گول میخورم از همه ادمام گول خوردم دیگه تو گولم نزن زنه پیاده میشه میگه من از تیپ تیپوقیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی بیا برام کار کن میره جایی که زنه کار میکنه یه پوشاک زنجیرهای داره زنه یه غرفشو میده دست پسره از برکت دست پسره کار زنه میگیره بعد از شش ماه زنه میگه خوشم اومد واقعا مردی اگر دوست داری بیا زنم رو بگیر دخترش رو هم میگیره میگذره بعد از چند وقت دختره بهش میگه محمد یه مجلس شراب خواری داریم بالای شهر میای بریم میگه بریم میرن بالای شهریه گوشه مجلس میشینن اون گوشه مجلس کی نشسته بوده نامزد قبلی ابادانیه که الان شده زن تهرانیه ابادانیه میگه ساقی اول من میگن بگو میگه بزنین به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد همه میزنن میگه پیک دوم رو بزنید به سلامتیه اون سه تا دزدی که بهم پول دادند همه میزنن میگه پیک سوم رو بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار داد و این دختری که زنم شد خوب هرچی بود به تهرانیه پرونده بود تهرانیه بهش بر میخوره میگه ساقی دوم من میگه ÷یک اول رو بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد همه پیک رو می زنن میگه پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون پیک دوم رو هم میزنن میگه پیک سو رو قسم خورده بودم نگم ولی میگم پیک سوم به سلامتی اون زنیکه مادرمه و اون دختری که خواهرمه
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
ياد دارم يك هوای سرد
سرد می گذشت
ازتوی كوچه دوره گرد..
دوره گردم كهنه قالی می خرم
كاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری كوزه خالی مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت ناله زدو بغضش شكست:
اول سال است و نان در سفره نيست
ای خدا شكرت ولی اين زندگيست؟؟
بوی نان تازه هوش از تن ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بد تر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم كهنه قالی می خرم
كاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری كوزه خالی مي خرم
خواهرم بيرون دويد بی روسری
آی آقا :
سفره خالی می خری؟..
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
تو اين دنياي نامرد
يه دختر نابينا بود كه يه دوست پسر داشت .
دختره دوست سرشو خيلي دوست داشت..به اون مي گفت: اگه من دو تا چشم داشتم هميشه باهات
مي موندم./.يه روز يه نفر پيدا شد كه چشماشو بده به دختره...دختره وقتيتونست دوست پسرشو
ببينه ديد كه اونم نابيناست به پسره گفت:ديگه نمي خوامت ازپيشم برو
پسره وقتي داشت مي رفت لبخند تلخي زد و گفت:
مواظب چشماي من باش
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت
حتما(داستان من ) رو بخونیدرا بخونید
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 9:53 موضوع | لینک ثابت
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
وقتی بارون میاد سعی کن قطره هاشو با دست بگیری
اگه همون قدر که گرفتی دوستم داشته باشی واسم کافیه
به همون تعداد که نتونستی بگیری دوستت دارم
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت
يا رب اي كاش اشنايي ها نبود
يا
به دنبالش جدايي ها نبود
يا نمي كرد ما را با هم اشنا
يا
يا چراكرد ما را از هم جدا
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت
به نام وي............
موهايت را به حالت خبر دار و مژه هايت را به حالت اماده باش ارايش كن
به اميد روزي كه بيايم وصد بار دستانت را درون دستهاي سردم بفشارم
و دنيايي از عشق ومحبت را به تو هديه كنم
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
محبوبم
اگر مردم تابوت مرا به رنگ سياه بپوشانيد
ـ چشمانم را باز بگذاريد
تا همه بدانند
كه هنوز به انتظار محبوبم هستم
ـ دستانم را باز بگذاريد
تا همه بدانند
كه هنوز گلي از گلزارباغش را نچيده ام
ـ تكه يخي بر مزارم بگذاريد
تا بجاي محبوبم برايم گريه كند
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت
اهاي كسي كه تو دلم درخشيد
من ديگه دوستت ندارم ببخشيد
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني
سه ثانيه نگاه كردن
سه دقيقه خنديدن
سه ساعت صفا
سه روز اشنايي
سه هفته بي قراري
سه ماه وفا داري
سه سال انتظار
سي سال پشيماني
نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
example:
JavaScript Free Code